اي مرا بر خاک تو روي نياز
اي کوير تو بهشت جان من
عشق جاويدان من ايران من
اي ز تو هستي گرفته ريشه ام
نيست جز انديشه ات انديشه ام
آرشي داري به تير انداختن
دست بهرامي به شير انداختن
کاوه آهنگري ضحاک کش
پتک دشمن افکني ناپاک کش
رخشي و رستم بر او پا در رکاب
تا نبيند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دليرت جان به کف
سرفرازن سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت ونهر را
بازگرداندند خرمشهر را
اي وطن اي مادر ايران من
مادر اجداد و فرزندان من
خانه من بانه من توس من
هر وجب از خاک تو ناموس من
اي دريغ از تو که ويران بينمت
بيشه را خالي ز شيران بينمت
خاک تو گر نيست جان من مباد
زنده در اين بوم و بر يک تن مباد
وطن يعني همه آب و همه خاک
وطن يعني همه عشق و همه پاک
به گاه شير خواري گاهواره
به دور درد پيري عين چاره
وطن يعني پدر مادر نياکان
به خون و خاک بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت اصل ريشه
سر آغاز و سر انجام و هميشه
ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس زاينده رود اروند کارون
وطن يعني سراي ترک تا پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس
وطن يعني دو دست از جان کشيدن
به تنگستان و دشتستان رسيدن
زمين شستن ز استبداد و از کين
به خون گرم در گرمابه فين
وطن يعني اذان عشق گفتن
وطن يعني غبار از عشق رفتن
وطن يعني هدف يعني شهامت
وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني گذشته حال فردا
تمام سهم يک ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران
وطن يعني همين جا يعني ايران
وطن يعني رهايي ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فريدون
وطن يعني زبان حال سيمرغ
حديث جان زال و بال سيمرغ
سپاه جان به خوزستان کشيدن
شهادت را به جان ارزان خريدن
نماز خون به خونين شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
وطن يعني اذان عشق گفتن
وطن يعني غبار از عشق رفتن
وطن يعني هدف يعني شهامت
وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني گذشته حال فردا
تمام سهم يک ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران
وطن يعني همين جا يعني ايران
که گيتي چو خورشيد خاور گرفتي
ترا همرهي کرد فر خدايي
ز فر خدا سايه بر سر گرفتي
تو را زاد " ماندان" بهين مام دوران
بزرگي و فر را ز مادر گرفتي
تويي پور " کمبوجيه" پارسي پي
دل آگاهي از آن دلاور گرفتي
نسب بردي از مادي و پارسي هم
فر از هر دو ، آن آريا فر گرفتي
ز چوپاني و همسر او به خردي
ز ميخانه ي عشق ساغر گرفتي
فري ، بر چنان همسراني ، کز آنان
به باليدي و جان و پيکر گرفتي
به آيين مزدا دل و جان سپردي
وز انگيزه اش راه داور گرفتي
اگر چند بودي به کيش اهورا
ولي پاس اديان ديگر گرفتي
به قوم يهود آنچنان مهر کردي
کز آن قوم نام پيمبر گرفتي
به تاريخ يادت چنان مانده نيکو
که نام خوش دادگستر گرفتي
پي افکنده اي معبد قوم موسي
توانايي از چرخ اخضر گرفتي
همه سرفرازي و آزادگي را
چو آزاد سرو تناور گرفتي
به نيروي نيکي و پاکي و دانش
جهان کهن را سراسر گرفتي
مسخر نمودي دل مردمان را
به داد و دهش هفت کشور گرفتي
در آن دوره ي تار و آن شام ظلمت
ز درياي توفنده گوهر گرفتي
حقوق بشر را چنان پي نهادي
که نوع بشر را برابر گرفتي
همه بندگان را بيک چشم ديدي
خرد را به هر کار ياور گرفتي
نکردي به کس بار آيين خود را
جهان بيني از مهر و اختر گرفتي
ز گنجور تاريخ تا واپسين دم
به از گوهر و برتر از زر گرفتي
به کلک تواناي صدها مورخ
ستايش شدي زيب و زيور گرفتي
تو داد ستمديده ي بينوا را
به آزادگي از ستمگر گرفتي
به دلهاي تاريک و سرد و فسرده
چنان آذر ايزدي در گرفتي
ز اژيدهاک و نبونيد و قارون
تو داد سيه روز مضطر گرفتي
پس از ماد و ليدي و آشور و بابل
فينقي و بخشي ز خاور گرفتي
ز يکسوي تا سند گشتت مسلم
وز آن سو ز بسفر فراتر گرفتي
ز يک سوي تا ساحل پارس راندي
ز يک سوي تا بحر احمر گرفتي
کهن خطه ي "سارد" را با سپاهي
نشسته بر اسب تکاور گرفتي
" کروزوس" را دست بگرفتي آنسان
که انگار دست برادر گرفتي
گشودي دژ محکم شهر بابل
ستم پيشگان را به تسخر گرفتي
" نبونيد" را داده اي درس عبرت
چنان خودسري را به ششدر گرفتي
ستودي به بابل چو "مردوک" را، خود
به پاسش کله را ز سر برگرفتي
چنان عرصه بر خودسران تنگ کردي
که آرام فرعون و قيصر گرفتي
بشد خم بر آرامگاهت سکندر
بدانسان غرور سکندر گرفتي
خردمند شاها در آن روزگاران
جهان را چو مهر منور گرفتي
بود لوح تو آن چنان گيتي آرا
کز آن جاودان بر سر افسر گرفتي
پس از آنکه بگذشت عمرت به نيکي
به سوي بهشت خدا پر گرفتي
نادر شاه افشار
سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . نادر شاه افشار
تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .
نادر شاه افشار
باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ . نادر شاه افشار
از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است . نادر شاه افشار
اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار
خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . نادر شاه افشار
وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . نادر شاه افشار
هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند … نادر شاه افشار
نادر شاه افشار
فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . نادر شاه افشار
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . نادر شاه افشار
هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است . نادر شاه افشار
لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . نادر شاه افشار
برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . نادر شاه افشار
گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند . نادر شاه افشار
کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم . نادر شاه افشار
هفته نامه “اشپیگل” چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام “فرمانروای قلابی صلح” به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک “سند تبلیغاتی” می خواند.
این نوشته که در هفته نامه معتبر “اشپیگل” چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.
در
اینجا برگردان نوشته “اشپیگل” را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از
نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست
چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های
این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی
آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز
از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه
مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما
دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ
ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته
است. این نکته یکی از آنهاست.
دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.
نویدار
=================================
فرمانروای قلابی صلح
هفته نامه “اشپیگل”، شماره 28/2008
ماتیاس شولتس
در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام “منشور باستانی حقوق بشر” وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.
قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست “انقلاب سفید” (اصلاحات
ارضی)
را اعلام کرد و خود را “آریامهر” خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس
کرد که “2500 سال پادشاهی ایران” را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای
“بزرگترین نمایش جهان” اعلام گشت.
او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب “شاتو لافیت” Château Lafite گردانده می شد.
در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیون کیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.
“منشور باستانی حقوق بشر ” مورد ستایش همگان
با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: “یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟”
: “جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است.” با
این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی
ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین
انسانی بوده است که حق “آزادی اندیشه” را بنیان نهاده است. شاه این دید
خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در
تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای
سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را
به “سیتو اوتانت”، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه
تشکر کرد و آن را به عنوان “منشور باستانی حقوق بشر” مورد ستایش قرار داد.
اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این “هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد.” سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.
تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ
به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک “پروپاگاند” (تبلیغ) نیست. او می گوید: “این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است.”
هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.
نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.
آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟
“سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.”
این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران (”دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: “سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.”
با وجود درخواست های فراوان “اشپیگل” سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. “سرویس اطلاعات سازمان ملل” در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان “نخستین سند حقوق بشر” پذیرفته شده است.
پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. “برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه.” اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.
حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: “من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند.”
دانشمندان
حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این
میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق
باستان را بیش ار هر کس دیگری به لرزه درآورد. “نبوغ
نظامی”
(ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری
با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای
بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز
گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی
ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.
یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست
حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.
غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های “پرینه” به بردگی گرفته شدند.
سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده “پارادایسوس” (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.
“ویزهوفر” این پادشاه را “عمل گرا” (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با “سیاست شلاق و شیرینی” به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.
البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.
اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. “ویزهوفر” می گوید: “در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد.” اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.
این
که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه
برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی
او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های
مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.
این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است
از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، “من نیز امروز هستم.” شاه ادعا می کند که “تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود.”
اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.
در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.
سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.
این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.
روحانیون
برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش
را “کبیر” و “عادل” و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را “از نیاز و
دشواری رها می سازد”، خواندند.
تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ “ایشتار” گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که “پای او را ببوسند.”
در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. “شاودیگ” محقق آن را “قطعه ای پروپاگاند درخشان” می نامد.
اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر میشود.خشایارشا
خَشایارشا از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود.
نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است.
سلطنت خشایارشا
خشایارشا در سن سی و پنج سالگی به سلطنت رسید و در آغاز سلطنت شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهای آنجا را نیز سرکوب کرد. در این جنگ بابل ویران گشت و نام بابل از صفحه روزگار محو گرديد.
خشایارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمیخواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش شکست ماراتن را مایه سرشکستگی ایران می دانست و خشایارشا را به انتقام فرامی خواند.یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند از خشایارشا درخواست میکردند که به یونان یورش برد. در آنزمان در یونان حکومتهای مستقلی با عنوان دولت شهر بر هریک از بلاد این کشور حکمرانی میکرد.
حمله به یونان
سرانجام خشایارشا به قصد حمله به یونان به کاپادوکیه واقع در آسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد. وی سه سال تمام به تجهیز سپاه مشغول شد و در نهایت سپاهي را که در تاريخ به «سپاه بزرگ» معروف است و بنا به گفته هرودوت در آن، ۴۶ گونه نژاد و قوم وتبار مختلف حضور داشتند بسیج کرد و در بهار ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عربها، هندیها، پارسها، مادها، سکاها، فنیقیها، مصریها و حتی ساکنان جزایر خلیج فارس نیز در این لشکرکشی حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان یونانی در مورد تعداد افراد قشون ایران در این لشکرکشی راه مبالغه در پيش گرفته اند و گاه تا پنج میلیون نفر نیز افراد سپاه را ذکر کردهاند اما بنا به نوشته سایر مورخان تعداد افراد سپاه خشایارشا يک ميليون نفر بوده که همه آنها سرباز نبوده و بسیاری آشپز و ملوان و ... در این ارتش خدمت می نمودند.ارتش وی بسیار نیرومند بود.
نبرد ترموپیل و تصرف آتن
نوشتار اصلی را بخوانید: نبرد ترموپیل
به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتیهای ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتیهای دو سپاه جنگ درگرفت و یونانيان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنیها و اسپارتیها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه میرفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی که به اجبار مانده بودند (پاورقی ۳) همگی کشته شدند(پاورقی ۱). سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانههای شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.
جنگ سالامیس
پس از آن یونانیان اقدام به مشورت نمودند یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزیره سالامیس(Salamis) به دفاع بپردازند اما سایر یونانیان می گفتند که باید در تنگه کورینت(Corinth) مقاومت کرد. تمیستوکلس که دید نمیتواند نظر خود را به دیگران بقبولاند نامهای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ايران نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراين گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس می خواست.
نیروی دریایی ایران برخلاف کشتیهای یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراين سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت: «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»(پاورقی ۲)
در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراين اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بماند و شاه به ایران بازگردد. شاه این نظر را پذیرفت ولی در زمان بازگشت تعداد زیادی از اسبان و سپاهیان وی در اثر گرسنگی و بیماری مردند.
نبرد پلاته
بعد از بازگشت شاه به ايران مردونیه به یونانیان پیشنهاد داد که تبعیت ایران را بپذیرند و گفت که در این صورت در امور داخلی خویش آزادند. اما آنان این پیشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونیه آتن را باز هم به تسخیر درآورد اما درمحل پلاته صدهزار یونانی در مقابل وی صف آرایی کردند. در ابتدا تصور میشد که ایرانیان پیروز هستند چراکه نهایت دلاوری را نشان دادند اما این گونه نشد. مردونیه در آغاز جنگ در اثر تیری که به وی اصابت کرد کشته شد و سپاه بی سردار ایرانی نبرد بی حاصلی را آغاز کرد که تنها سه هزار ایرانی از آن جان سالم بدر بردند.
نبرد دیگر، جنگ در دماغه می کیل(Mycale) است: ناوگان ایران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به میهن بود، در این محل توسط سپاه دشمن منهدم شد.
حمله یونان به مستملکات ایران
پس از عقب نشینی ایرانیان، یونانیان به پادگان پارس واقع در یونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندین سال بعد نیز به مستملکات ایران یورش برده و برخی از جزایر غرب آسیای صغیر نظیر قبرس را به تصرف درآوردند.
علل شکست سپاه ایران
بنابر نوشته مورخان علل شکست ایران در تسخیر یونان به این شرح است:
- زیادی شمار نفرات که تأمین آذوقه و هدایت ارتش را مشکل می ساخت.
- نامناسب بودن سلاحهای ایرانیان در برابر یونانیان سنگین اسلحه(به غیر از هنگ جاویدان باقی سپاه ایران از سلاحهای سبک نظیر تبر (!) استفاده میکردند.)
- عدم آشنایی ایرانیان به موقعیت جغرافیایی یونان
- اغفال شدن ارتش ایران در سالامیس
- بازگشت ناگهانی خشایارشا
- ناهمواری جلگههای یونانی و عدم عادت ایرانیان به جنگ در این سرزمینها که نیروهای دریایی و زمینی را از حمایت یکدیگر محروم میکرد.
- مهمترین علت شکست ایران در این نبرد روحیه عالی یونانیان بود. چرا که آنان مردمانی استقلال طلب بودند و حاضر نبودند که تبعیت ایران را بپذیرند.
درباره خشایارشا
خشایار شاه صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستودهاند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت: آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یونان مجازات شوی؟
خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبههایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت. این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (۴۸۵ تا ۴۶۵ پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید.
پانویس
۱ - اسپارتیها بنا بر قوانین لیکورگ فرار کردن از میدان جنگ را ننگ بزرگی میدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتی وقتی جوانان این سرزمین به نبرد میرفتند مادرانشان به آنها میگفتند:«پسرم! بر سپر یا با سپر» یعنی یا کشته شو تا جسدت را بر روی سپرها بیاورند و یا پیروز شو و با سپر برگرد. بنابراين در فرار یونانیها از تنگه ترموپیل اسپارتیها برجای ماندند و پس از کشته شدنشان یونانیها بر مزار این سیصد تن نوشتند: ای رهگذر به اسپارت بگو ما در اینجا خوابیدهایم تا به قوانین کشور خود وفادار باشیم.»
۲ - تمیستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتنیها قرار گرفته و به دربار اردشیر درازدست جانشین خشایارشا، پناه آورد که مورد مهروزی شاه قرار گرفت و حتی از طرف وی به حکومت شهری در آسیای صغیر منسوب شد و تا پایان عمر در تبعیت ایران باقی بود.
۳- مجبور بودن این افراد به باقی ماندن در تنگه به نقل از فرهنگ معین جلد پنجم صفحهٔ ۴۸۰ ذکر شدهاست.
از ویکی پدیا
آریوبرزن
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.
آریوبَرزَن (در زبان یونانی Aριoβαρζάνης) نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند.نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته میشود که به معنی ایرانی باشکوه است.
جای و چگونگی نبرد
نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده اند،به نظر می آید نبردگاه جایی در استان کهگیلویه و بویراحمد کنونی یا غرب استان فارس و یا بنا بر برخی روایت ها اطراف شهر ارجان یا آریاگان (بهبهانلیبانی نوشتهاند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان میدهد و اسکندر می تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد. (گفته می شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می کشد). آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بیپروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از یونانیان را کشت و خود نیز تلفات بسیاری داد، ولی موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد. کنونی) باشد. به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخنگاران نامش را
چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشگر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده است.
بر پایه یادداشتهای روزانه كالیستنس مورخ رسمی اسكندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه كوهستانی صعب العبور (دربندپارس، تكاب در كهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده ها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده سرسخت آن نیز برخاک افتاد.
مورخ دربار اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در نبرد گوگمل در (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.
نبرد سپاه آریوبرزن شگفت آور بود. آريوبرزن با شمار اندکی سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهی بسيار از آنان را به خاک افكند و با اينكه بسياری از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه ی سپاه دشمن را بشكافد. او می خواست زودتر از یونانیان خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت. لازم به یادآوری است که یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه ها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر به مقابله با سپاه اسکندر رفتند و به خاطر نبود نیروی کافی همگی به دست سپاه اسکندر کشته شدند. در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که در اخرین نبرد او اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود:(( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.)) اسکندر نیز در جواب او گفته بود:((شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم.)) ولی اریو برزن جواب داده بود:((پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و انقدر مبارزه میکنم تا بمیرم))واسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.و انها انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"
مقایسه ی آریوبرزن با همتای یونانی
نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد كه آن هم در ماه اوت بود و از این نظر این دو واقعه ی تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از آریوبرزن جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.از شباهت های مرگ لئو نیداس با اریو برزن این است که هر دو در راه محافظت از یک معبر مردند و لئونیداس نیز مانند اریو برزین حاضر به تسلیم نشدو خشایار شا دستور داده بود او را ان قدر با تیر و نیزه زدند تا از پا در امد.و به دلیل همین شباهت در از خودگذشتگی او و اریو برزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر اریوبرزن بنویسند به "یاد لئو نیداس".
با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می شود که بازدید از بنای
یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون ها
دلار درآمد گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام
لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند که: "ای رهگذر، به مردم لاكونی اسپارت
بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت
كرده باشیم."( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). ولی در
سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن که در ۱۲ اوت برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه ای اجرا نمی شود و جای تاسف است که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی شود.

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چه عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
کلمه اوستا در اصل "اَوْپِسْٰتاک" است به معنى بنيان جاافتاده و محکم، کنايه است از آيات محکمات و شريعت پابرجاي، و به صيغهٔ صفت مشبهه است. واژه اَوِستا بنا به تحقیق آنوبانینی در خود کتاب نیامده به معنی دانش و شناخت هم هست و با واژه "ودا"، نام کهن ترین کتاب دینی هندوان همریشه است. بر روی هم اوستا را میتوان به معنی "آگاهینامه" یا "دانشنامه" دانست كه آن را (مرجع نامه) نيز مي نامند. در تاريخ طبرى و ديگر متقدمان از مورّخان عرب "ابستاق" و "افسقاق" ضبط شده است و در زبان درى "اُوْستا ـ اُسْتا ـ وُسْت ـ اُسْت" به اختلاف ديده مي شود کاف آخر "اوپستاک" که از قبيل کاف "داناک" و "تواناک" است در زبان درى حذف مي شود و تلفّظ صحيح اين کلمه بايستى "اُوْپستا" باشد ولى به تقليد شعرائى که به ضرورت اين کلمه را مخفّف ساخته اند ما آن لفظ را "اَوِسْتا" خوانيم.
اما لفظ زند از آزنتی "Azanti" و به معنی گزارش و ترجمه است و مراد از زند کتب پهلوی است که نخستین بار کتاب اوستا بدان زبان ترجمه شده است و پازند مخفف "پات زند" می باشد که با پیشاوند "پات" ترکیب یافته و به معنی دوباره گزارش یا ترجمه و برگردانیدن زند است به زبان خالص دری. پازند عبارت است از نُسک هایی که زند را به خط اوستایی و به زبان فارسی دری ترجمه کرده باشند و از این رو متأخران خط اوستایی را خط پازند نامند.
بنابر روایت های دینی زرتشتی "اسکندر رومی مصر نشین، پتیاره ی بدبخت، بیدین بدکار بدکردار [به فرمان اهریمن به ایرانشهر حمله کرد و] اوستا و زند را برآورد و بسوخت". در نامه ی "تنسر" به شاه مازنداران نیز اشاره شده (مسعودی مورخ عرب و جمعی دیگر از مورخان اسلامی هم نقل کرده اند) که "اسکندر" بعد از فتح "اصطخر" اوستا را که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته بودند برداشت و مطالب علمی آن را از طب، نجوم و فلسفه به یونانی ترجمه کرد و به یونان فرستاد و خود آن کتاب را بسوزانید.
بنا بر تحقیق آنوبانینی نخستين کسى که پس از اسکندر از نو "اوستا" را گردآورد و آئين ديرين مزديسنا را نو کرد "وُلَخْش" اشکانى بود (۵۱ ـ ۷۸ ب م). ولخش همان است که ما او را بلاش خوانيم در ميان اشکانيان پنج شهنشاه به اين نام شناخته شده اند. دار مستتر گويد کسى که اوستا را گرد کرده است بايد ولخش نخستين باشد، زيرا او مردى ديندار بوده است و بعضى گمان کرده اند که اين شهنشاه ولخش سوم است که از (۱۴۸ تا ۱۹۱ ب م) پادشاهى کرد (از جمله آقاى آرتور کريستنسن مورخ معاصر است). اين ولخش از سال ۵۱ تا ۷۸ ميلادى پادشاهى کرده و از عهد او سکه هاى اشکانيان نيز تغيير يافته به خط پهلوى زده شد و خط يونانى موقوف گرديد و بعيد نيست اوستا هم از عهد او شروع به گردآورى شده باشد. به هر حال آنچه مسلم است در زمان اشکانیان و ساسانیان بخش های باقیمانده از آن کتاب بزرگ با افزودن آنچه در یادها مانده بود گردآوری شده و سرانجام در سده های پنجم و ششم هجری بار دیگر این کتاب گردآوری شد که به صورت امروزین در آمد. دانشمندان محقق 21 نسک ساسانی را به 345700 کلمه برآورد کرده اند و امروز 83000 کلمه در اوستای فعلی موجود و باقی به تاراج حادثات رفته است. در قرن نهم میلادی و دوم هجری مؤلف دینکرت - که تفسیری از اوستا و مهمترین کتب فقه، عبادت و احکام مزدیسنی است - گوید اوستا دارای 21 نسک است، و اسامی آنها را ذکر می کند و مجموع 21 نسک را به اصطلاح زبان پهلوی به سه قسمت منقسم مینماید به قرار ذیل:
الف- گاسانیک
ب- هاتَکْ مانْسَریک
ج- داتیک
- گاسانیک یعنی بخش "گاثه" که سرودهای دینی و منسوب است به خود زرتشت و محتویات آن ستایش اهورامزده و مراتب ادعیه و مناجات ها می باشد.
- هاتک مانسریک، مخلوطی از مطالب اخلاقی و قوانین و احکام دینی است.
- داتیک، فقه و احکام و آداب و معاملات است.
اما بعد از این تاریخ (یعنی بعد از قرن سوم هجری) گویا در قرن چهارم و پنجم هجری اوستا به شکل کنونی در می آید.
بخش های اصلی کتاب اوستای امروزین عبارتند از:
۱) یسنا: که به معنای نیایش است و مشتمل بر هفتاد و دو فصل می باشد. گات ها که منسوب به خود زرتشت است و به لحاظ دینی ارزشی بیش از سایر قسمت های اوستا دارد در این بخش واقع شده است.
۲) ویسپرد: که مشتمل بر ۲۳ فصل است و وظایف دینی و اخلاقی پیشوایان دینی را بیان می کند. معنی آن "همه ی ردان و پیشوایان" است.
۳) یشت ها: که به معنای نیایشهاست و در گذشته به تعداد روزهای ماه بود اما امروزه از آن بیش از ۲۲ یشت در دسترس نیست.
۴) خرده اوستا: که به معنای اوستای کوچک است و شامل نمازهای روزانه نیایش ها و توبه نامه ها و ذکر هایی است که زرتشتیان باید به صورت روزانه یا در جشنهای خاص بخوانند.
۵) وندیدا: که به معنای کتاب داد و قانون است که مطالبی درباره آفرینش جهان و تاریخ و مهاجرت آریاییان و قوانین مربوط به کشاورزی، حقوق، طهارت، کفن و دفن و ... دربر دارد. در اصل وندیودات بوده است، یعنی ادعیه و اوراد بر ضد دیوان و اهریمنان.
منابع:
Anobanini
forum (dot) shafighi (dot) com
fa (dot) wikipedia (dot) org
baranbarbid (dot) blogfa (dot) com
aariaboom (dot) com
اوستا کهنترین سرودهای ایرانیان؛ جلیل دوستخواه
اوستا؛ محمد تقی راشد محصل
ارتاویراف نامه، رحیم عفیفی
شرح هر یک از قسمتهلی فروهر به شرح زیر است:
1- شکل پیرمرد نشان آن است که فروهر، انسان را مانند پیرمردی جهاندیده و در کمال تجربت و دانایی و پختگی می خواهد.
2- دست راست برافراشته به بالا و جلو نشان توجه به خداوند بزرگ (اهورامزدا) و یا پیمودن راه راست و از او پیروی و کامیابی و یاری خواستن است.
3- حلقه دست چپ نمایانگر عهد و پیمان و پایداری در آن است.
4- بال های گشاده دارای سه طبقه نشان آ انست که انسان باید همیشه با اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک به بالا به سوی پیشرفت بیشتر در پرواز باشد و هیچگاه سستی و زبونی و کاهلی را به خود راه ندهد.
5- حلقه میان کمر نمایانگر زمانی است که انسان در میان آن، جا گرفته و بایستی در این جهان با نیروی پارسایی و خداشناسی زندگی کند که وقتی از دایره روزگار رهایی یافت، فروهر پاکش به بهشت جاودان و جای پاکان و پارسایان رهنمون سازد.
6- دو رشته پیوسته به حلقه کمر نمودار سپنتامینو و انگره مینو (نیکی و بدی) است و باید کوشید که نیروی انگره مینو (بدی) را پشت سر نهاده و در جلو درصدد تحصیل نیروی سپنتامینو (نیکی) بوده تا همواره نیکی را گسترش و بدی را محو نماییم.
7- قسمت زیرین که دامن مانند است و دارای سه طبقه می باشد نشان آنست که با اندیشه بد، کردار بد و گفتار بد مبارزه کرده و آنرا به زیر افکنده و پست و زبون ساخت و بیاری اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک بسوی سربلندی و سروری و پیشرفت پرواز نمود.
شاهنامه فردوسی اثری است یکدست و یکروح، گویای حماسه قومی که در زندگی و مسیر حیات اوج و فرودهایی داشته است. اثر استاد طوس، به عنوان یک قالب ادبی، طرحی نظری و ایدئولوژیکی دارد که این به معنی با کلیت شاهنامه ارتباطی تام و تمام دارد. همین ارتباط است که ذهن آدمی را از آغاز به انجام شاهنامه می کشد و خط ارتباط را پیش روی آدمی نقش می سازد.
از نظر حماسی و با دید اسطوره ای، یک بعد از حماسه فردوسی وابسطه به زمین و خاک است و بعد دیگر آن پیوسته عالم برتر و افلاک. در نگاه اول، آغاز شاهنامه با چگونگی پدیده حیات و عالم تکوین شروع می شود و همراه آن عناصر اصلی حیات و زندگی یکی پس از دیگری شکل می گیرد. این معنی با فلسفه حیات تبیین می شود که موضوع اصلی آن در بردارنده عالم چیستی و چگونگی است. در این بعد از این اثر که نمودار مرحله آغازین کار است جریان حیات به صورت یک پدیده طبیعی با پیدا شدن آدمی و حضور و بروز شخصیت هایی چون: کیومرث و سیامک و هوشنگ و طهمورث و جمشید و ضحاک و فریدون و... شکل می گیرد و بالطبع در کنار این شخصیت های اساطیری، اساطیر جنبی و وابسطه به آن ها از نوع: فره، سروش، دیو دیده می شود که با دیگر عناصر فرهنگی که وابسطه عالم حیات است پیوند می خورد. یکی از عناصر مهم فرهنگی در جریان حیات آدمی، مساله معیشت است و ساختن ابزار و دست افزار. در اینجاست که پدیده های دیگری از نوع: آتش، باد، سنگ، کشف آهن، کشت و کار و لباس مطرح می شود و تحقق آداب و رسوم و سرانجام شکل گیری گروه های اجتماعی مختلف همچون: کاتوزیان، نیاساریان، کشاورزان و اهنوخشان و چیزی نمی گذرد که رنگ ها و تیرنگ ها در میان می آید و ارزش ها و ضدارزش ها در کنار هم به مقابله می ایستد.
طرح اولیه فردوسی در آغاز شاهنامه نمودار یک تضاد و طباق ادبی است که به گونه ای حماسی "وجود" را در برابر "لاوجود" و هستی را در برابر نیستی قرار می دهد. در آغاز شاهنامه روح حماسی مبین روح زندگی است؛ دربر دارنده موضوع نبرد آدمی با هرچه پیرامون اوست و در تضاد با او. در این روحیه برخورد آدمی با طبیعت و با خودش بسیار مطرح است. در حقیقت آغار کار حماسه انسان است در طریق شدن، ساختن و پرداختن حیات. در اینجا انسان است که همواره در برابر محیط قرار می گیرد یا فرشته ای که در مقابل دیو می ایستد. ابتدای شاهنامه نمودار حرکت آدمی است به سوی "شدن" و میل اوست به جانب "ساختن" و در سیر او از مرحله ای به مرحله ای و از تجربه ای به تجربه دیگر. این معنی در حقیقت گویای سلوک آدمی است و در انتخاب راهی که باید برود و در مسیر این راه، هستی و نیستی در کنار هم قرار می گیرد تا مسئله زیستن را به بهترین نوعی بازگو کند. آغاز شاهنامه آیین عبرت است مشروط بر آنکه به فرجام شاهنامه پیوند خورد.
از دیدی دیگر آغاز شاهنامه بیان یک نظری است بر مبنای ثنویت وجود آدمی. ثنویتی که ناشی از دوبعدی بودن وجود بشری است در هستی و نیستی. ثنویت مربوط به وجود روح و ماده، فرشتگی و دیوی، راستی و ناراستی، زشتی و زیبایی. این گونه برداشت از دنیای آغازین شاهنامه، دنیای مقایسه را در روح فرهنگ ایرانی و در گذرگاه تاریخ پیش رو قرار می دهد. در این مقایسه دنیای حماسه و عرفان به هم شبیه می شود و نزدیک. مثلا در جهان فردوسی، حماسه رستم و هفت خان او در حقیقت حماسه انسان کامل است که گویی به اراده پیر و همت او هفت مرحله حیات را سیر می کند و آدمی که سالک راه است در هر مرحله و مقامی گرفتار بسیاری از هواجس است و با حیات که مبین یک جریان فطری است در هر مرحله و مقامی گرفتار بسیاری از هواجس است و رویارویی بسیاری از موانع. حماسه فردوسی در این گونه مقایسه، حماسه جدال آدمی است با خود و با حیات که مبین یک جریان فطری است. در این جریان فطری است که آدمی به وجود می آید و زندگی می کند و می کوشد تا هرچه بیشتر خود و محیط اطرافش را بشناسد. در مراحل مختلف زندگی لحظات حیات پر است از آفریدن ارزش ها و تضاد او با آنچه ضد ارزش است. معنای زندگی مربوط است به پسندها و ناپسندها، بر همین اساس در هر برهه ای از حیات که در بردارنده حضور یک شخصیت و اسطوره است، مثلا کسانی از نوع: کیومرث، هوشنگ، طهمورث، جمشید و دیگران، پدیده حیات در حالتی است که بر شکوه لحظه ها افزوده می شود و آدمی بر اساس یک منحنی منظم سیری را طی می کند که این سیر گاه به اوج می رسد و زمانی از اوج به حضیض می آید. اگر مسیر حیات در شاهنامه به عنوان یک خط افقی فرض شود منحنی زندگی شخصیت ها در آغاز شاهنامه کم و بیش به سوی بالا حرکت می کند. این منحنی از یک سو نمودار تولد و رشد آدمی است و از جهتی مبین ضعف و زبونی او. بنابراین شاهنامه به عنوان یک پدیده طبیعی نشان دهنده اعمال است در برابر عکس العمل ها. مسیر این منحنی در گذر حیات شاهنامه متناسب با هریک از شخصیت ها دارای دو مرحله است: مرحله تولد است و سپس مرگ، کون است و فساد. این منحنی حاوی یک نظریه فطری که از یک جهت حرکت و تلاش را مطرح می کند و از جهتی مرگ و نیستی را. یا به نوعی چرخی است که در بر معبر حیات می گردد و در مقابل بازگشتی دارد مخالف حرکت اولیه اش. این منحنی با همه متعلقاتش در اکثر وقایق شاهنامه هست، لکن در کلیت شاهنامه به صورت یک اثر یکدست و یک پارچه، روح اثر نمودار نوعی تولد است که در پس آن مرگ قرار دارد. یعنی آغاز شاهنامه گشتی است که در پایان به بازگشت می انجامد. پس از مرگ پهلوانان و دلیران و قهرمانان، شکوه و جلال شخصیت ها کاستی می گیرد و جام ساخته شده دست تاریخ و اسطوره شکست بر می دارد و در لابلای حرکات و سکنات پهلوانان جوش و خروش و رعد و کوس و صاعقه روبه نابودی می گذارد و سرانجام مرحله نیستی فرا می رسد.
ستاره های امید بخش و پر نور در شخصیت های پایانی رنگ می بازد و نیرو و توان شخصیت ها به کالبدی بی رمق تبدیل می شود. سخنان توفنده آغازین که رنگ ورود به دنیای تازه ای دارد اندک اندک ضعیف می شود و به جای امید غم و ناامیدی می نشیند. در مراحل پایانی شاهنامه همه هنرها به بی هنری تبدیل می شود و عشق و آفرین ها به نفرت و کینه ورزی و نفرین. سرنجام پدیده حیات راه بازگشت را می نوردد و دین و آیین و آداب و رسوم از بین می رود و کار خسروان تباهی می گیرد. چیزی نمی گذرد که فره ها می پرند و شاهان می میرند. در اینجاست که اثر فردوسی به عنوان یک کلیتی در بردارند تولید و حیات آدمی تبدیل می شود و به پدیده ای که نمودار یک غمنامه است (تراژدی). پدیده ای که آغاز خجسته اش بدل می شود به سرانجامی نمودار بدی و بدخواهی، زشتی و بدکنشی.
در پایان شاهنامه، چرخ گردنده به راه کین می رود و روز امیدواری کوتاه و کوتاه تر می شود. رستم فرخزاد –سردار سپاه یزدگرد- در جنگ با اعراب راه به جایی نمی برد، همه راهها بسته می شود و کارها از پرگار می افتد. خود فردوسی هم با علم به این موضوع و این نظریه، یک بار دیگر در پایان شاهنامه ما را به آغاز شاهنامه می برد با این تذکر و تنبیه که: آن همه جاه و جلال و بزرگی دستگاه کجا رفت! چیزی نمی گذرد که اسطوره خفته به نوعی دیگر بیدار می شود. دنیا آبستن یک پدیده دیگری است. این پدیده را روزگاری پیش انوشیروان به خواب دیده بود و بزرگمهر حکیم در بیداری، اما گویی گوشها کر شده بود و چشم ها بی نور. در این مرحله است که پدیده ای جدید در شرف تکوین است و با فرو خفتن منحنی بخت ایرانی، منحنی دیگری دوباره با پدیده ای به نام دین جدید، سر از عالم امر بر می دارد تا لحظه های شکوه زندگی را با آیینی جدید رنگی و رونقی دیگر بخشد. در سرنجام سخن چنین می توان بیان داشت که
چون شکر شیرین و چون گوهر زبان پارسی است
فارســـــــی فرهنگ و آئین و نشان پارسی است
آنچه در طـــــــــــــــــوفان و از باران نمی یابد گزند
کاخ فردوســـــــــی خدای شاعران پارسی است
برگرفته از Anobanini

